آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد.
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست!
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا...
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که!!
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت: خوب اشکال نداره...
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت.
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی؟
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه!
بعد سه تایی زدن زیر خنده:
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی...
منبع : دوستفا
دوستای عزیزم! خیلیها هستن که دلشون میخواد به جای ماباشن و در انتظار یک حرف هستند که دریچه امیدشون رو به زندگی و زنده بودن بازتر کنه! به اینکه میتونن بیشتر نفس بکشن! شاید گاهی اسمش رو معجزه میذارن! گاهی شانس،گاهی لبخند خدا، گاهی پیشرفت علم، ... اما اونچه در تمام اونها همرنگه، امید به خداست... اونها خوب میدونن که اگه اون بخواد، همه چی عوض میشه و اون چیزی که آدمها بخاطر عجز خودشون بهش معجزه یا شانس میگن، اتفاق میفته...
خانواده هاشون، روزها و ماهها و سالها صبر میکنن، دعا میکنن، پای هر حرفی و مقاله ای یا پیشرفتی که میشنون، یه دنیا امید به دلشون میریزن و به دنبالش حتی تا اونور دنیا هم میرن! میلیونها خرج میکنن، وسیله میفروشن، به این امید که شاید بتونن بیشتر فرزندشون،مادرشون،پدرشون،همسرشون رو کنارشون داشته باشن!
آرزوهای بزرگ برای اونها معنی نداره! دل به آرزوهای کوچیک و ساده میبندن! به نفس کشیدن، خندیدن، بازی کردن، حرف زدن، به مثل دیگرون بودن و عادی بودن! به چیزایی که ما داریم و حتی بهشون فکر هم نمیکنیم! نه تنها شکر نمیکنیم، بلکه با زیاده خواهیهامون اونها رو فراموش میکنیم...
کاش به خودمون بیایم و بعد از شکر اونچه داریم، از خدا بخوایم که به همه سلامتی و آرامش روان عطا کنه!...
یک زندگی رو زندگی کنیم و به دیگرون هم ببخشیم!...
نظرات شما عزیزان:
پسرخاله 
ساعت22:44---28 بهمن 1390
سلام جالب بود منم داستان میگم اگه دوست داشتی سربزن ممنون